close
تبلیغات در اینترنت
داستان عاشقانه ،عشق


گیتارعشق

توعشق منی

دلم گرفته بود از چشمهايم غم مي باريد

مي خواسم تنها باشم تنها تر از تنهايي

داشتم به خودم مي لرزيدم

هق هق ام فضاي خلوتم را پر کرده بود

خسته شده بود ...خسته از زندگي

ناگاه چشمهايم به تيغ گوشه ي ا يينه ي دستشويي افتاد

کسي در گوش هايم زمزمه مي کرد و هوس مرگ را در من مي پروراند

تيغ را برداشتم مي خواستم براي هميشه

کوله بار پر از غم و تنهايي ام را ببندد و راهي سفري دور و دراز شوم

ناگاه نگاهم به درون ايينه افتاد

خدا را ديدم... داشت به من لبخند مي زدو مي گفت من هنوز با توام

تيغ را دور انداختم و فهميدم هنوز تنها نيست

 

نوشته شده در جمعه 29 بهمن 1389ساعت 11:37 توسط مجتبی | |
قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت