افراد آنلاین :
1
بازدید امروز :
12
بازدید دیروز :
28
هفته گذشته :
172
ماه گذشته :
329
سال گذشته :
4269
کل بازدید :
33572
کل مطالب :
88
نظرات :
1371
تعداد اعضا :
2
قدرت گرفته از : رز بلاگ !
یادم آمد شب بی چتر وکلاهی
که به بارانی مرطوب خیابان زدم آهسته و گفتم
چه هوایی است
خدایی من و آغوش رهائی
سپس آنقدر دویدم طرف فاصله تا از نفس افتاد نگاهم به نگاهی
دلم آرام شد آنگونه که هر قطرهء باران غزلی بود نوازش گر احساس که می گفت فلانی!
چه بخواهی چه نخواهی به سفر می روی امشب
چمدانت پر باران شده پیراهنی از ابر به تن کن وبیا!