تبليغاتclose
عشق


عشق

عشق من تو

     با وفا مهرتو اندر جان ماست

    "زندگی بی تو همان زندان ماست

    "کم بزن تو اتش دل بی تاب را "

              یاد خوبت روز وشب مهمان "ماست

نوشته شده در جمعه 15 ارديبهشت 1391ساعت 23:18 توسط مجتبی | |

نوشته شده در یکشنبه 3 ارديبهشت 1391ساعت 13:59 توسط مجتبی | |

بازی روزگار را نمی فهمم!
من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،
این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.

همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،
پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.

انسان عاشق زیبایی نمی شود،
بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!

انسان های بزرگ دو دل دارند؛
دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.

همه دوست دارند که به بهشت بروند،
ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !

عشق مانند نواختن پیانو است،
ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،
پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.

‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛
محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

عشق در لحظه پدید می آید
و دوست داشتن در امتداد زمان
و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.

نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردين 1391ساعت 10:3 توسط مجتبی | |
داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌
که‌
کُند مادرِ تو با من‌ جنگ

هر
کُجا بیندم‌ از دور کُند
چهره‌ پر چین‌ و جبین‌
پُر آژنگ

با نگاهِ غضب‌ آلود زند
بر دلِ
نازکِ‌ من‌ تیرِ‌ خدنگ

مادرِ سنگ‌دلت‌ تا زنده‌ست‌
شهد در کامِ من‌ و توست‌
شَرنگ

نشوم‌ یکدل‌ و یکرنگ‌ تو را
تا نسازی‌ دلِ او از خون‌ رنگ

گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌
باید این‌ ساعت‌
بی‌خوف و درنگ

روی‌ و
سینۀ تنگش‌ بدری‌
دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌
سینۀ‌ تنگ

گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌
تا
بَرد ز آینۀ‌ قلبم‌ زنگ

عاشقِ بی‌خرد ناهنجار
نه،‌ بل‌ آن‌ فاسقِ بی‌عصمت‌ و ننگ

حُرمتِ مادری‌ از یاد
ببُرد
خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ ز بنگ

رفت‌ و مادر را افکند به‌ خاک‌
سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ

قصدِ سرمنزلِ‌ معشوق‌ نمود
دلِ مادر به‌ کفش‌ چون‌ نارنگ

از قضا خورد دمِ در به‌ زمین‌
و اندکی‌
سُوده‌ شد او را آرنگ

وان‌ دل‌ گرم‌ که‌ جان‌ داشت‌ هنوز
اوفتاد از کف‌ آن‌
بی‌فرهنگ

از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود
پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ

دید کز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ:

«آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌
آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ»




«شب مهتاب بود. عاشق و معشوق در کنار جویی نشسته مشغول راز و نیاز بودند. دختر از غرور حُسن مست و جوان از آتش عشق در سوز و گذاز بود. جوان گفت: ای محبوب من، آیا هنوز در صافی محبت و خلوص عشق من شُبهه‌ای داری؟ من که همه چیزِ خود حتی گران‌بهاترین دارایی خویش یعنی قلبِ خود را نثار راه عشق تو کرده‌ام.

دختر جواب داد: دل در راه عشق باختن نخستین قدم است. تو دارای یک گوهر قیمت‌داری هستی که گران‌بهاتر از قلب توست و تنها آن گوهر نشان صدق تو می‌تواند بشود. من آن گوهر را از تو می‌خواهم و آن دل مادر توست. اگر دلِ مادرت را کنده بر من آوری من به صدقِ عشقِ تو یقین حاصل خواهم کرد و خود را پای‌بند مهرِ تو خواهم ساخت.

این حرف در ته روح و قلب جوان دل‌باخته طوفانی برپا کرد؛ ولی قوتِ عشق بر مهرِ مادر غالب آمده از جا برخاست و در آن حالِ جنون رفته قلبِ مادر خود را کنده راه معشوق پیش گرفت. با آن شتاب که راه می‌پیمود ناگاه پایش لغزیده به زمین افتاد؛ دلِ مادر از دستش رها شده روی خاک غلتید و در آن‌حال صدایی از آن دل برخاست که می‌گفت: پسر جان؛ آیا صدمه‌ای برایت رسیده!؟».


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه 21 فروردين 1391ساعت 23:36 توسط مجتبی | |


بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ي ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه ي عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني چندي از اين عشق سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم

باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو دافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم نرميدم

رفت در ظلمت شب آن شب و شبهاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از آنكوچه گذشتم

از كتاب ابر و كوچه
نوشته شده در شنبه 19 فروردين 1391ساعت 22:29 توسط مجتبی | |

باز هم غم عشق و ناله جدایی در من فغان کردنمی دانم آیا آب عشقی پیدا خواهد شدکه این آتش را در من خاموش کندگر این آب پیدا نشد این آتش در من چه خواهد کردمرا خواهد سوزاندولی من از خدا می خواهم که این آتش آتش عشق تو باشدخدایا! ما اگر بد کنیم،تو را بنده های خوب بسیار است، تو اگر مدارا نکنی ما را خدای دیگر کجاست ؟

نوشته شده در شنبه 19 فروردين 1391ساعت 13:22 توسط مجتبی | |

از خدا پرسیدم:
اگر در سرنوشت ما
همه چیز راازقبل نوشته ای
دعاکردن چه سودی دارد؟
خداوند خندید و گفت:
شاید در سرنوشتت
نوشته باشم :
هر چه دعا کرد
•●
.●•
دعای باران چرا؟!
دعای عشق بخوان!
این روزها دلها تشنه ترند تا زمین...
خدایا کمی عشق ببار!!!...
•●
.●•
خدایا هر کس به یادم هست به یادش باش
اگر کنارم نیست کنارش باش
اگر تنهاست پناهش باش
اگر غم دارد غمخوارش باش
•●
.●•
دلم شکسته تر از
شیشه های شهر شماست
......شکسته باد آنکه
دلش این چنین میخواست....
•●
.●•
شبی غمگین شبی بارانی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است
ببین که غربتش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد
•●
.●•
تا تویی در خاطرم با دیگران بیگانه ام
با خیالت هم نشین با دورریت دیوانه ام
•●
.●•
دلمان که می گیرد
تاوان لحظه هایی است
که دل می بندیم
•●
.●•
چه زیبا.. گفتم دوستت دارم!
چه صادقانه.. پذیرفتی!
چه فریبنده آغوشم برایت باز شد!
چه ابلهانه.. با تو خوش بودم!
چه كودكانه.. همه چیزم شدی!
چه زود.. به خاطر یك كلمه مرا ترك كردی!
چه ناجوانمردانه.. نیازمندت شدم!
چه حقیرانه.. ..
واژه غریب خداحافظی به من آمد!
چه بیرحمانه.. من سوختم!

نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردين 1391ساعت 11:50 توسط مجتبی | |

چشم میشوی
بر واژه های گریانم
میباری حروف را
منقرض میشود تاریخ ِ نگاهت
در راه راه ِ دفترم
سقوط میکند اشک بر « من »
پاک میشــوم
تمام میشوم در سفیدی ِ صفحه
و « تو » باز هم
مرا به جستجو نشسته ای
منی که خاک شدم
در زیر خروارها سکوت...

نوشته شده در سه شنبه 15 فروردين 1391ساعت 11:56 توسط مجتبی | |

یکــ نفــر
‏ یک جایـــــی
‏ درحالـ فکــرکردنـ به تـوستـ ...
یکـ نفـر تمامـ رؤیـاهاشـ لـبخـند تـوستـ
وزمانیـ که به تو فکــرمیکـنه احساسـ میکــنه کهـ زندگـیـ واقعـا"باارزشه
پسـ هـروقـتـ احسـاس تنـــــــــــهایــــــــــــــی کـــــــــــــردی
ایـــن حقــــیقتـ رو به خاطــر داشتــه باشـ کهـ
یـــــــــکـ نفــــــــــــــــــــــــر
‏ یکــ جایـــــــــــی
‏ درحـالـ فکــــرکردنـ بهـ تـوستـ

نوشته شده در دوشنبه 14 فروردين 1391ساعت 16:49 توسط مجتبی | |


نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند 1390ساعت 17:38 توسط مجتبی | |

روزی روزگاری درختی بود ….

و پسر کوچولویی را دوست می داشت .

پسرک هر روز می آمد

برگ هایش را جمع می کرد

از آن ها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد .

از تنه اش بالا می رفت

از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد

و سیب می خورد

با هم قایم باشک بازی می کردند .

پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه اش می خوابید .

او درخت را خیلی دوست می داشت

خیلی زیاد

و درخت خوشحال بود

اما زمان می گذشت

پسرک بزرگ می شد

روزی روزگاری درختی بود ….

و پسر کوچولویی را دوست می داشت .

پسرک هر روز می آمد

برگ هایش را جمع می کرد

از آن ها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد .

از تنه اش بالا می رفت

از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد

و سیب می خورد

با هم قایم باشک بازی می کردند .

پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه اش می خوابید .

او درخت را خیلی دوست می داشت

خیلی زیاد

و در خت خوشحال بود

اما زمان می گذشت

پسرک بزرگ می شد

و درخت اغلب تنها بود

تا یک روز پسرک نزد درخت آمد

درخت گفت : « بیا پسر ، ازتنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور ،

سیب بخور و در سایه ام بازی کن و خوشحال باش . »

پسرک گفت : « من دیگر بزرگ شده ام ، بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست .

می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم .

من به پول احتیاج دارم

می توانی کمی پول به من بدهی ؟

درخت گفت : « متاسفم ، من پولی ندارم »

من تنها برگ و سیب دارم .

سیبهایم را به شهر ببر بفروش

آن وقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد .

پسرک از درخت بالا رفت

سیب ها را چید و برداشت و رفت .

درخت خوشحال شد .

اما پسر ک دیگر تا مدتها بازنگشت …

و درخت غمگین بود

تا یک روز پسرک برگشت

درخت از شادی تکان خورد

و گفت : « بیا پسر ، از تنه ام بالا بیا با شاخه هایم تاب بخور و خو شحال باش »

پسرک گفت : « آن قدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم ،

زن و بچه می خواهم

و به خانه احتیاج دارم

می توانی به من خانه بدهی ؟

درخت گفت : « من خانه ای ندارم

خانه من جنگل است .

ولی تو می توانی شاخه هایم را ببری

و برای خود خانه ای بسازی

و خوشحال باشی . »

آن وقت پسرک شاخه هایش را برید و برد تا برای خود خانه ای بسازد

و درخت خوشحال بود

اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت

و وقتی برگشت ، درخت چنان خوشحال شد که زبانش بند آمد

با این حال به زحمت زمزمه کنان گفت :

« بیا پسر ، بیا و بازی کن »

پسرک گفت : دیگر آن قدر پیر و افسرده شده ام که نمی توانم بازی کنم .

قایقی می خوانم که مرا از اینجا ببرد به جایی دور می توانی به من قایق بدهی ؟

درخت گفت : تنه ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز

آن وقت می توانی با قایقت از اینجا دور شوی

و خوشحال باشی .

پسر تنه درخت را قطع کرد

قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد .

و درخت خوشحال بود

پس از زمانی دراز پسرک بار دیگر بازگشت ، خسته ، تنها و غمگین

درخت پرسید : چرا غمگینی ؟ ای کاش میتوانستم کمکت کنم

اما دیگر نه سیب دارم ، نه شاخه ، حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو

پسر گفت : خسته ام از این زندگی ، بسیار خسته و تنهام

و فقط نیازمند با تو بودن هستم ، آیا میتوانم کنارت بنشینم ؟

درخت خوشحال شد و پسرک پیر کنار درخت نشست و در کنار هم زندگی کردند

و سالیان سال در غم و شادی ادامه زندگی دادند …
نوشته شده در شنبه 22 بهمن 1390ساعت 0:5 توسط مجتبی | |

سلام به همه دوستانم وبازدیدکنندگان عزیز:

من می خواهم درباره عشقم از شما ها کمک بگیرم :

نمی دانم عشقم چرا بامن حرف نمی زند من براش گفتم که دوستت دارم وعشقمی

قبلاًباهم حرف می زدیم وبعد نمی دانم چی شد که حرف نزد (این حرف یک سال پیشه)

وچند روز پیش باهم حرف می زدیم که باز هم رابطه اش را بازهم قطع کرد نمی دانم

لطفا من را راهمنایی کنید .

من چگونه بهش بگم دوستت دارم واز اینجا هم بهش میگم:

دوستت دارم عزیزم

نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن 1390ساعت 12:7 توسط مجتبی | |
برگرد بی تو بغض فضا وا نمی شود
یک شاخه یاس عاطفه پیدا نمی شود
در صفحه دلم تو نوشتی صبور باش
قلبم غبار دارد و معنا نمی شود
بی تو شکست و پنجره رو به آسمان
غم در حریم آبی دل جا نمی شود
دریای تو پناه نگاه شکسته است
هر دل که مثل قلب تو دریا نمی شود
می خواستم بچینم از آن سوی دل گلی
اما بدون تو که گلی وا نمیشود
دردیست انتظار که درمان آن تویی
این درد تلخ بی تو مداوا نمی شود
زیباترین گلی که پسندیده ام تویی
گل مثل چشمهای تو زیبا نمی شود
بی تو شکسته شد غزل آشناییم
شبنم گل نگاه مرا باز شسته است
دل در کنار یاد تو تنها نمی شود
گلدان یاس بی تو شکست و غریب شد
گلدان بدون عشق شکوفا نمی شود
باران کویر روح مرا می برد به اوج
اما دلم بدون تو شیدا نمی شود
رفتی و بی تو نام شکفتن غریب شد
دیگر طلوع مهر هویدا نمی شود
رویای من همیشه به یاد تو سبز بود
رفتی و حرفی از غم رویا نمی شود
رفتی و دل میان گلستان غریب ماند
دیگر بهار محو تماشا نمی شود
یک قاصدک کنار من آمد کمی نشست
گفتم که صبح این شب یلدا نمی شود
دل های منتظر همه تقدیم چشم تو
امروز بی حضور تو فردا نمی شود

نوشته شده در شنبه 15 بهمن 1390ساعت 23:3 توسط مجتبی | |



:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه 29 دي 1390ساعت 1:6 توسط مجتبی | |
حالمــــان بد نیست غم کم می خوریم ...
کم که نه، هر روز کم کم مـی خوریم ...

آب مـــــی خـــواهم سرابم مــی دهند ...
عشـــــق می ورزم عـــذابم می دهند ...

خود نمیدانم کجا رفتــــم بـــــه خواب ...
از چه بیدارم نکــــــــردی آفــــــــتاب ...

خنـــــــجری بر قــــــلــب بیمارم زدند ...
بی گنـــــــــــاهی بــــودم و دارم زدند ...

نوشته شده در دوشنبه 26 دي 1390ساعت 23:12 توسط مجتبی | |
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو

بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو

شب از فراق تو می‌نالم ای پری رخسار

چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا

همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا

دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

نوشته شده در شنبه 24 دي 1390ساعت 17:7 توسط مجتبی | |


نوشته شده در چهارشنبه 21 دي 1390ساعت 23:26 توسط مجتبی | |
یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم ...

امروز هم گذشت با مرور خاطرات دیروز ...

با غم نبودنت وسکوتی سنگین

و من شتابان در پی زمان بی هدف

فقط می روم ... فقط می دوم ...

یاس ها هم مثل من خسته اند از خزان وسرما !

گرمی مهر تو را می خواهند

غنچه های باغ هم دیگر بهانه می گیرند !

میان کوچه های تاریک و غربت تنهایی ...

صدای قدم هایت را می شنوم

اما تو نیستی ...

فقط صدای مبهم

قول داده بودی که تنهایم نگذاری

همیشه با من باشی حتی اگر نبودی ...

یادت هست ؟؟؟

و رفتی وخورشید را هم بردی

و من در این کوچه های تنگ و باریک

سر گردانم ومنتظر ..

منتظر...

برگی از دفتر زندگی ام را ورق می زنم

و امروز به پایان دفتر زندگی ام نزدیک تر هستم ... !!!

گاه می اندیشم

کاش همنشین لحظه های بی قراریم

کسی جز تو نبود...!!!!

نوشته شده در چهارشنبه 21 دي 1390ساعت 16:32 توسط مجتبی | |

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم

و از جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران بازیچه ی بازیگران

اول به دام آرم تو را وانگه گرفتارت شوم

 

آرزویم این است:

نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد

و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی

عاشق آنکه تو را میخواهد

و به لبخند تو از خویش رها میگردد

و تو را دوست بدارد

به همان اندازه که دلت میخواهد!!!


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه 14 دي 1390ساعت 15:0 توسط مجتبی | |

عشق

نوشته شده در دوشنبه 28 آذر 1390ساعت 18:36 توسط مجتبی | |

www.mr-mojtaba.rozblog.com

 

نوشته شده در دوشنبه 23 آبان 1390ساعت 11:36 توسط مجتبی | |

عشق

نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان 1390ساعت 13:15 توسط مجتبی | |

 

این وبلاگ رو برای کسی ساختم که عاشقشم و هیچوقت نمیتونم بدستش بیارم.امیدوارم یه روزی بفهمه که چقدر دوستش دارم هرجا که باشم فراموشش نمیکنم.ای کاش مال من بودی.

نوشته شده در جمعه 6 آبان 1390ساعت 11:50 توسط مجتبی | |


نوشته شده در یکشنبه 10 مهر 1390ساعت 16:37 توسط مجتبی | |

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود،

  

صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست

  

احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می

 

داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک

 

سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را

 

یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را

 

به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با

 

دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و

 

چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و

 

وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

 

 

 

 

در  نوزده سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و

 

پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که

 

همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها

 

حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود

 

نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

 

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت.

 

به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده

 

بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که

 

پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را

 

کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه

 

پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا

 

کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا

 

رسیده بود. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر

 

پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و

 

تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج

 

پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و

 

داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت.

 

دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد.

 

شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می

 

کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. ده سال

 

بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و

 

در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار

 

می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت… شبی در باشگاهی، پسر را

 

مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس

 

اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر

 

با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و

 

پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر

 

با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو

 

برابر آن پول و بیست درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد

 

کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت

 

طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج

 

کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی

 

بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک

 

ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش،

 

پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن

 

را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد

 

هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک

 

ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره

 

چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را

 

از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

 

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین

 

افتاد. رویش نوشته شده بود:

 

 معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد .

 

 

نوشته شده در دوشنبه 28 شهريور 1390ساعت 14:1 توسط مجتبی | |

www.mr-mojtaba.rozblog.com

نوشته شده در جمعه 14 مرداد 1390ساعت 19:15 توسط مجتبی | |

 


از بیم و امید عشق رنجورم

آرامش جاودانه می خواهم

بر حسرت دل دگر نیفزایم

آسایش بی کرانه می خواهم

  

پا بر سر دل نهاده می گویم

بگذشتن از آن ستیزه جو بهتر

دیگر نکنم ز روی نادانی

قربانی عشق او غرورم را

  

شاید که چو بگذرم از او یابم

آن گمشده ی شادی و سرورم را

آن کس که مرا نشاط و مستی داد

آن کس که مرا امید و شادی بود

  

هر جا که نشست بی تأمل گفت

« او یک زن ساده لوح عادی بود »

می سوزم از این دورویی و نیرنگ

یک رنگی کودکانه می خواهم

  

ای مرگ از آن لبان خاموشت

یک بوسه ی جاودانه می خواهم

رو ٫ پیش زنی ببر غرورت را

کو عشق ترا به هیچ نشمارد

  

عشقی که ترا نثار ره کردم

در سینه ی دیگری نخواهی یافت

در جستجوی تو و نگاه تو

دیگر ندود نگاه بی تابم

  

اندیشه ی آن دو چشم رؤیایی

هرگز نبرد ز دیدگان خوابم

دیگر به هوای لحظه ای دیدار

دنبال تو دربدر نمی گردم

  

دنبال تو ای امید بی حاصل

دیوانه و بی خبر نمی گردم

در ظلمت آن اطاقک خاموش

بیچاره و منتظر نمی مانم

  

هر لحظه نظر به در نمی دوزم

و آن آه نهان به لب نمی رانم

ای زن که دلی پر از صفا داری

از مرد وفا مجو ٫ مجو ٫ هرگز

 

او معنی عشق را نمی داند

راز دل خود به او مگو هرگز

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 29 تير 1390ساعت 0:43 توسط مجتبی | |

www.mr-mojtaba.rozblog.com

نوشته شده در یکشنبه 19 تير 1390ساعت 11:26 توسط مجتبی | |

www.mr-mojtaba.rozblog.com

نوشته شده در چهارشنبه 8 تير 1390ساعت 10:30 توسط مجتبی | |

نوشته شده در پنجشنبه 2 تير 1390ساعت 23:56 توسط مجتبی | |
قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت